قرارمون عبور از لحظه ها بود
نه این که من برم تنها بمونی
قرارمون حضور لحظه ها بود
به امیدی که یش هم بمونیم
نمی دانم....
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی درپی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را........
نکنه خدا نکرده سفر بهت بسازه
عوض کنه هواتو آب و هوای تازه
نکنه خدا نکرده یادت نمونه اشکام
یادت بره چه خستم یادت بره چه تنهام!!
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نه رفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد...
مرا اینگونه باور کن
کمی تنها کمی خسته
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته.....؟؟؟
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار بلا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را ؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
هکچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد ؟
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مکن ان نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه بی گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
از کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم....!




